السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )
507
سيره معصومان ( فارسي )
مردى را نزد آن حضرت برده گفتند : اين فلانى بود كه كشته شد . پس على ( ع ) فرمود : خداوندا تو شاهد باش . و باز براى ياران خود عذر و بهانهاى آورد . سپس ، عبد اللّه بن بديل بن ورقاء خزاعى ، كه از صحابيان رسول خدا ( ص ) بود و برادرش عبد الرحمن را كه به تيرى از پاى در آورده بود حمل مىكرد گفت : اى امير المؤمنين ! اين برادر من است كه كشته شد . على ( ع ) استرجاح كرد و زره رسول خدا ( ص ) ، به نام ذات الفضول ، را طلبيد و آن را پوشيد و بر شكمش گذارد و سپس آن را با دستش بالا برد و به برخى از يارانش گفت : ميان آن را با دوالى محكم كنند . و ذو الفقار را به كمر بست . آن حضرت پرچم سياه پيامبر ( ص ) را كه علامت عقابى بر روى آن بود ، به محمد حنفيه سپرد و به حسن ( ع ) و حسين ( ع ) گفت : « پرچم را به دست برادرتان دادم و شما را به خاطر ارج و قربى كه در نزد پيامبر ( ص ) داشتيد ، وانهادم » . على ( ع ) در ميان اصحابش مىگرديد و اين آيات را تلاوت مىكرد . « آيا مىپنداريد به بهشت داخل مىشويد و هنوز مثل كسانى كه پيش از شما بودهاند ، براى شما نرسيده است كه چگونه گرفتاريها و سختيهاى بسيار بر آنان عارض شد و متزلزل شدند تا آنجا كه پيامبر و مؤمنان همراه او مىگفتند : يارى خدا چه وقت است ؟ هشداريد كه يارى خداوند ، نزديك است » . « 12 » سپس فرمود : خداوند به ما و شما شكيبايى دهد و ما و شما را به واسطهء پيروزى عزت بخشد و در هر كارى خود يار و ياور ما باشد . آنگاه قرآنى را بالا برد و گفت : « كدام يك از شما اين قرآن را مىگيرد تا اينان را به آيات آن فرا خواند تا من بهشت را براى او قرار دهم » ؟ جوانى به نام مسلمه كه قبايى سپيد بر تن داشت ، برخاست و گفت : من آن را مىگيرم . على ( ع ) به او نگريست و گفت : اى جوان اگر اين قرآن را بگيرى دست راست تو قطع مىشود و بايد آن را به دست چپ دهى كه آن هم بريده مىشود و سپس با شمشير مىزنندت تا به قتل رسى . جوان گفت : من تحمل اين همه را ندارم . پس على ( ع ) براى بار دوم سخن خود را تكرار كرد و همان جوان برخاست و پيش قدم گرفتن قرآن شد و على ( ع ) هم همان سخن را به او گفت و آن جوان نيز همان گفتارش را تكرار كرد تا آنكه عاقبت گفت : من آن را مىگيرم و آنچه مىگويى در راه خدا اندك است . پس قرآن را بگرفت و راهى شد . چون در ميان سپاهيان رفت بانگ برداشت : اين كتاب خدا ، ميان ما و شما . پس مردى بر او ضربتى زد و دست راستش را قطع كرد . آن جوان قرآن را به دست چپش گرفت و دست چپ او هم قطع شد . پس قرآن را به سينهاش چسبانيد و سپاهيان او را با شمشيرهاى خود زدند تا آنكه كشته شد . ام ذريح عبديه در اين باره چنين سروده است :
--> ( 12 ) . آيهء 214 سورهء بقره : أَم حَسِبْتُم أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَ لَمَّا يَأْتِكُم . . . أَلا إِن نَصْرَ اللَّه قَرِيب .